پاره وقت... هفدهم

ساخت وبلاگ
افلیای عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد.اما بعد...در نامه ی قبلی برایت از شدت جراحاتی که بر روح بی عصیانم وارد بود شرح حال گفتم، و از نامه ای قریب الوقوع به تاریخ 10 آگوست به تو نوید حال خوبم را دادم. اما زیبای من تنها رفیق بی ستارگی هایم، دست زمانه مرا خشکاند. قرار بود در تاریخ تولدم به تو نامه ای سراسر مسرت و خوشحالی بدهم از اینکه توانستم در شرایطی به شدت سخت و نفس گیر بر خواسته و بسان تمام روزهای غربتم که هیچ چیزی جز امید در صدای پر از هیاهو و تشویش خیابان شوش نداشتم جولان دهم اما نشد.بگذار برایت از تفاوت درد ترک شدن و درد خیانت بگویم. ترک شدن بسان وزیدن باد خزان بر بستر تمام باغچه ی توست که زمانی می آید و تمام آنچه را به خون دل در تمام بهار و تابستان کاشته بودی میخشکاند و میبرد اما دیری نمی پاید که بهار و موسم مسرت بخشش دوباره در روح مرده ی باغچه ی تو میدمد و همه چیز دوباره قشنگ و پر از نیلوفر میشود. اما خیانت علامت سوالی بزرگ در باغچه ات میگذارد و بهار از پس بهار می آید و اصلا یارای مبارزه با خزانت را ندارد. بهاری پس از بهار دیگر تو شکسته و خشکیده ای.آن شب که تا صبح از فرط بی کسی تمام آنچه در حسابم بود برداشتم و در خانه ی تک تک روان شناس ها را زدم تا شاید کسی به من بگوید چرا او مرا با خیانت، ترسناک ترین بخش زندگی ام (در حالی که میدانست) رهایم کرد؟ اما هیچکس پاسخی نداشت. شبی بود کولاک افلیای عزیزم عجیب شبی بود آن شب. برای به سحر رساندنش تا صبح جان کندم و ثانیه ها قهر بودند و صدای تیک تیکشان نمی آمد خیال میکردم من آن شب سحرگاه را نخواهم دید.شب بعد خواستم خودم را به جمعی برسانم گمان میکردم التیام از من بسیار دور است، در جمع، جسمم بود و ذهنم نه، تا آن سوال همیشه گریه آور از من پ پاره وقت... هفدهم...
ما را در سایت پاره وقت... هفدهم دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : laminor بازدید : 32 تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:04

من از مشاهده ی ثانویم اینطور نتیجه گرفتم که... دختر میخندید! دیگر نمیدانستم کجا هستم. من در میان خواب هایم باز دستان او را دیدم. نه روی سینه و نه روی صورتش. من آنها را به پشت آن مردی دیدم که این دستها او را از پایین به بالا مالش میدادند. شاید هم غیر از این بود. اما بالاخره او شجاعت مرا – بعد از آنکه دیگر لازمش نداشت – کشته بود.هوا تکان نمیخورد، مرغها لای شاخه ها ساکن بودند. آوازشان را میخواندند و مثل این بود که پریدن را دیگر دوست ندارند. سوسکها همینطور مدام دندان قروچه میکردند... اما بنظر میامد که در برابر بی نظمی زنها و آدمها و از تفکر درباره ی هر کدام از اینها، زمین از حرکت باز ایستاده است.غم چنان وجودم را سر کشیده بود که هیچکس از من چیزی نمیخواست، هیچکس مرده و زنده من را جستوجو نمی کرد، برای اینکه دست های من خالی بود! و من، پای یک صنوبر نشسته بودم.مثل یک بیشعور دهاتی پای درخت صنوبر نشسته بودم. رنه بارژاول پاره وقت... هفدهم...
ما را در سایت پاره وقت... هفدهم دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : laminor بازدید : 32 تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:04

تمام صداها از جنگل روفته شده بود. و یک سکوت عظیم، نغمه ی زلال را مینوشید درختانی که شاخه هایشان را افشانده بودند، برگهایی که میشکفتند یا میپژمردند، و حیواناتی که تنفس میکردند، همه خفه شده بودند... و شب نشکسته و دست نخورده و سالم، گوش میداد.مردی، در سالن خالی مینواخت ... میان دهکده ی نامسکون، در قلب شبی که سلاح های منجمد کمین میکشیدند، میان ظلمت شبی که ترس و تصادم، گشتی ها را انتظار میکشید، مرد، چنان مینواخت که گوئئ در درشتی سیل زده تنهاست، بکلی تنهاست. پاره وقت... هفدهم...
ما را در سایت پاره وقت... هفدهم دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : laminor بازدید : 32 تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:04